تبليغاتX
شعرهای وحید عمرانی

شعرهای وحید عمرانی

شعری از خسرو احتشامی

ای گیسوانت شرح شطح صوفیانه / منصور در چشم تو می خواند ترانه

می آیی از آشوب بازار شکفتن / افکنده رنگین خرقۀ گل روی شانه

وقتی شب مستانگی را می سرایی / می می تراود از در و دیوار خانه

من ساز پیوستن، تو آواز گسستن / من ساقۀ اشکم، تو باران بهانه

درویش چرخان خیالت دارد ای دوست / در خانقاه دل سماعی جاودانه

روح رکود برکه ام زندانی خاک / ایثار کن شوق سفر چون رودخانه

من رهرو آیینه ای، تو شهر مهتاب / می جویمت در جادۀ شب بی نشانه

بوی عبادت می دهد در دامنت اشک / مثل نماز موج بر سنگ کرانه

سحر سرود جذبۀ اشراق من باش / ای گیسوانت شرح شطح صوفیانه


نوشته شده توسط وحید عمرانی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 21:28 | لینک ثابت |

فنا

دستانت ...

دو پیچک ظریفند

که عَشَقه وار

بر تنۀ قامتم می پیچند

و ناپدیدم می کنند

حالا دیگر ...

از من چیزی نمانده است

تنها تویی که پیدایی.


نوشته شده توسط وحید عمرانی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 17:25 | لینک ثابت |

شب تاب

نیمه های شب

نوری کوچک

در قلب تاریک جنگل ...

کرم شب تاب.


نوشته شده توسط وحید عمرانی در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 18:19 | لینک ثابت |

انتظار

با فاصلۀ کمی از یکدیگر نشسته ایم

من بر روی نیمکت پارک

زیر درختی کهنسال

و چلچله ای تنها روی شاخۀ بالای سرم

هر دو در انتظار

دقایقی بعد ...

صداهای شاداب دو پرنده بر درخت

و من همچنان تنها

چلچله ها بال در بال به سمت افق پرواز می کنند

همچنان که نگاهم در ارتفاع اشتیاقشان غرق می شود

دلم برایت دل می زند

باز هم نیامدی.


نوشته شده توسط وحید عمرانی در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 22:9 | لینک ثابت |

پلنگی است در دلم

فکر کسی است در سر و جنگی است در دلم / احساس می کنم که پلنگی است در دلم

آتشفشان مهر کسی ذوب می کند / هر قدر خشم و کینۀ سنگی است در دلم

عشق آمد و تمامی اندیشه ها بسوخت / با هر نشان و نامی و ننگی است در دلم

خورشید دوست شعله کشید از درون من / بر باد رفت هر چه سردی و تنگی است در دلم

قلبم کویر بود پر از خاک و خار و سنگ / دریا شد و هزار ماهی رنگی است در دلم


نوشته شده توسط وحید عمرانی در پنجشنبه ششم بهمن 1390 ساعت 19:28 | لینک ثابت |

شعری از امید عمرانی

امید عمرانی

تابستان است

زردیِ آبیِ آسمان

سرخیِ سبزِ درخت

و این منم

مردی نشسته در اندیشه اش

به زیر درخت سیب

مشغول خوردن سیب همان درخت

نسیمی می وزد و خنکای نسیم در گوشم زمزمه می کند:

زمستان است

لرزان می شوم

در خود فرو می روم و بیرون می شوم

پشت و رو می شوم

به چشمانش نگاه می کنم که خیس تنهاییست

خیره در چشمانش آرام پاسخ می دهم:

آری باور می کنم

آری زمستان است، سرد است

و این منم

مردی نشسته در اندیشه اش به زیر همان درخت سیب

نقطه ای سیاه بر بیکران پهنۀ سفیدِ برف

مشغول روشن کردن سرخیِ شعله ای از چوب همان درخت

گرمای آتش از دستانم بالا می آید و در گوشم زمزمه می کند:

تابستان است.


نوشته شده توسط وحید عمرانی در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 0:31 | لینک ثابت |

نام تو

اگر در رگهایم جاری نیستی

چرا قلبم ...

هفتاد بار در دقیقه

نامت را صدا می زند؟!


نوشته شده توسط وحید عمرانی در جمعه دوم دی 1390 ساعت 0:5 | لینک ثابت |

روزهای پاییزی

باران که می بارد...

چشمهایم،

با آسمان به تفاهم می رسند،

چه وجه اشتراک لطیفی است،

بین هوای دل من

با این روزهای پاییزی!


نوشته شده توسط وحید عمرانی در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 20:24 | لینک ثابت |

پاییز

راه رفتن سخت ترین کار دنیاست

پاییز که می آید،

برای من؛

چون اولین بار

پاییز بود که نگاهمان در هم آمیخت

گرم و عمیق

و برگی پاییزی در دستان تو بود

بعد از آن

دیگر تمام برگهای پاییزی برایم مقدّسند

و لگد کردنشان گناهی نابخشودنی!

گرگ و میش بود،

ما به یکدیگر نگاه می کردیم

و کلاغها از درخت مجاور

به نیمکتی یک نفره

که دو نفر بر آن نشسته بودند.


نوشته شده توسط وحید عمرانی در دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 23:15 | لینک ثابت |

شیدایی

این غزل را دوازده سال پیش در هجده سالگی گفته ام. به یاد آن روزها:

اگر یک دم برون آیی ز پشت پرده ها یارا / خلایق را ز چشم افتد رخ شمس جهان آرا

به یک جلوه ز کف بردی همه عقل و همه هوشم /به یک غمزه تو روز و شب پریشان کرده ای ما را

جهان از هم فرو پاشد اگر یک دم بگردانی / ز دنیا و ز مخلوقات دنیا روی زیبا را

چگونه سوز آه من نیابد در دلش رخنه / ز سوز دل به اشک آرم ز آهی سنگ خارا را

امیدم گر تبه گردد ز پایان جدایی ها / دگر این بیدل شیدا نبیند روی فردا را


نوشته شده توسط وحید عمرانی در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ساعت 2:12 | لینک ثابت |

سیاهِ سپید

آن هنگام که تو می نویسی

کاغذهای سپید، سیاه می شوند

اما چه سیاهی سپیدی!


نوشته شده توسط وحید عمرانی در سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 1:58 | لینک ثابت |

عشق

دردهایمان را چه کسی پاسخ خواهد گفت؟

رنجهایمان را ...

و نمی دانم اگر عشق نبود

بار هستی را چگونه بر دوش می کشیدیم

ما محکومین به بودن؟!


نوشته شده توسط وحید عمرانی در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 0:40 | لینک ثابت |

راز

در سیاهی چشمان تو

رازی است،

که از شام عدم،

تا برق طلوع هستی را

تفسیر می کند.


نوشته شده توسط وحید عمرانی در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 23:51 | لینک ثابت |

چهار رباعی

جهد بنما تا بدانی کیستی / در تکاپو از برای چیستی

خویش را ایثار کن خورشیدوار / راه هستی می رود از نیستی

***

در میکده ها در بدر شاه خودم / بی طاقتم و منتظر ماه خودم

از درد جداییش به خود می پیچم / در آتشم و شعله ور از آه خودم

***

در اول راه معرفت گم شده ایم / انگشت نمای جمله مردم شده ایم

صد جهد بکردیم که صافی باشیم / افسوس که دردی ته خم شده ایم

***

ای عشق بیا دوباره پیدایم کن / آشفته و شوریده و شیدایم کن

فرهاد دگر بساز از این مجنون / افسانۀ عاشقان فردایم کن


نوشته شده توسط وحید عمرانی در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ساعت 12:41 | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ sher1360 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم